بر میگردیم...
آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست ، پس ای برادر خوبم بیاموز در این سیاره رنج، صبورترین انسانها باشی...
آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست ، پس ای برادر خوبم بیاموز در این سیاره رنج، صبورترین انسانها باشی...
احمدم نیا...
آقا میگفت ظرف دعایت باید پرشود که برگردی...سوالی دارم... میخواهی بیایی چکار؟... اینجا همه دکتر هستنند و مهندس .... خیلی ها اجتهاد دارند.... خیلیها شهردارند و شهروند افتخاری .... و استاندار...... همه هم میخواهند رئیس جمهور شوند.... اینجا دزدان هم سایت شخصی دارند و میدان نفت و گاز و دانشگاه و دانشجو واستاد و مدرک معامله میکنند...اما حالا که آقا رفته میگویم نیا.... دیگر چشمان ابراهیم منتظرت نیست.... باشد حق با توست.... این تو بودی که منتظر چشمان ابراهیم بودی ... ولی دیگر نباش.... که نور چشم ابراهیم نیز منتظرش نیست.... بار ها به ابراهیمت گفته ام که از چشم تو چشمه هاست در چشم همه.... اما زمانه خشکیست برادر....تا آنجا که ژاله اش هم روح حاجی را طلاق داده .... نیا حاج احمد.... نکند بیایی و موازنه قحط الرجال این ام القری جهان اسلام را به هم بزنی.... نکند بیایی و رنگ شهر بازی ات بدهد و آنوقت گرفتار تجارت ریا و مکنت خواهی شد .... و شاید روزی بخواهی رییس جمهور شوی... همین حالا به تو میگویم .... که من به خشونت طلبای مثل شماها رای نمیدم ... حتی به تو فکر نمیکنم... من منتظر تو نیستم.... من منتظر فصل بعد فرار از زندانم.... من بیشتر به مایکل اسکوفیلد فکر میکنم تا امثال شما.... زندان شما باشد برای فصل بعد.... اصلا همانجا چهره شکسته ات روی خاک بگذار و غزل خدا حافظی را بخوان... نیا احمد جان...

دیگر کافیست... توهماتی بود... بزرگواری کنید....عفو کنید.... اما خودتان را جای من بگذارید.... من با کدام اندیشه یادتان کنم... نمیدانم... امیدمان به آزادیت باشد... یا با قکر تشییعت نا امید باشیم....میترسم که بیایی و پشیمان شوی...علی اکبر ابوترابی هم از آمدنش خیلی هم راضی نبود.... رنگ و لعاب بچه های جنگ زیر رنگین کمان تزویر این خیابانهای هزار رنگ محو شده .... قول میدهم از برگشتن زیاد راضی نشوی... ما به همان لبخند پشت چهره عبوس عکسهای سال شصت راضی هستیم....زمانه زمانه برچسب زدن است... مانند زمان جوانیت حاجی... به قول محسن اردستانی اون زمان برچسب چریک خوردی ... الان هم که بیایی حتما برچسبی خواهی خورد.... اما گاهی فکر میکنم کاش همان سال اول شهید شده باشی... تا این همه درد و رنج اسارت را نکشیده باشی...و کاش ما هم همان اول کار میمردیم رنج انتظارتان را نمیدیدیم...
دارم اندر دل خونین نفسی/همچو مرغی که اسیر قفسی... قبول کن نفسمان به شماره می افتد وقتی حرفی از آمدنت هست.... و دلمان میگیرد از زمانه که تو بخواهی اینجا سر کنی... بگذار دلم بگوید.... ای آرزوی دیده دلم در هوای توست/جانم اسیر سلسله مشک سای توست.
فیلم و صدا از حاجی +
چه شد که پسر نوح خاندان نبوتش گم شد؟/ماشالله که خودت عمامه به سر و شال به کمری، حسن آقا!/ تاریخ همه اش عبرت است/ خودت را منزه خواندی/ غافل شدی از یار بد و خاندانت را در پیچ و خم این شهر دنی گم کردی/ چرا دست پدر را رها کردی ، حسن آقا!/ در خیالم نمیگنجید بر این عقیده باشی هر کسی سیبیل داشت پدر است، حسن آقا!/ یاد پدر و پدر بزرگ با عاطفه ات به خیر/ گفته بودی سپاه و بسیج فلان و بهمان هستند و و کلی زیراب الکی از این بندگان خدا زدی/ آخر پدر خدابیامرز پدر بزرگت گفته بود : بسیج لشکر مخلص خداست.../ البته اگر هنوز حافظه بلند مدتت را جایی برای امام مانده باشد/ چه شد تیشه به ریشه ات میزنی ... /

چسبیدی به این جنبش سبز آبکی دوغکی که عکس امام را آتش زدند و به آرمانش «فلسطین» توهین کردند/ البته خیالی نیست.../ اولین گم شده نبودی و نخواهی بود/ در چنان وقت که طوفان بلا برخیزد..عزت نوح به خواری پسر کم نشود/ بالکل فراموش کردی میراث دار کدام تفکری/ بزرگترین هتاکی ها به آرمانهای امام راحل شد و تو هنوز صدایت در نمی آید و به ناچار به یاد مرغ کرچ می افتم... / کز روی کدامین جهل و نادانی بود که پند پدر را فراموش کردی/ اصلا بگو ببینم وصیت پدر چه بود/ بگذار خودم بگویم: به حسن و برادرانش اين توصيه را مي نمايم كه هميشه سعي كنند در خط رهبري حركت كنند و از آن منحرف نشوند كه خير دنيا و آخرت در آن است و بدانند كه ايشان موفقيت اسلام و نظام و كشور را مي خواهند. هرگز گرفتار تحليل هاي گوناگون نشوند كه دشمن در كمين است./ آری دشمن در کمین است و تولیت آستان در خواب/ خطر در کمین است و حسن آقا در خواب/ حسن آقا خیال کردی که بازی گرگم به هواست که چشم میبندی؟/ ندیدی و ندیدی و ندیدی/ و کم کم شک میبریم بر قوه عاقله حسن آقا/ سک سک ملا یوسف ...سک سک...اکبر آقا... سک سک میر حسین.. سک سک محمد آقا... حالا نوبت حسن آقاست چشم ببنده/ حسن آقا بس است دیگر قرار نیست که تا هزار بشمری..../ تا ده بشمری کافیست/ دوستانتان که جایی نرفته اند/ مطمئن باش به محض چشم برداشتنت سک سک خواهند کرد و تو خواهی باخت/...
خدایا صبح رو برسون...
چه خط، چه شعر، چه آوازگر زميني شد
نمي توان ببرد آسمان هنرجو را
بيا و سلسله موي دوست را درياب
که مي کشند از اين ماست مردمان مو را
چه فخر مي کني اي تاجر صدا به خودت
که هر چه هست ز لطف خداي سبحان است
ببين که هر که به خود متکي است آخر کار
زباد حادثه چون بيدها پريشان است
وطن فروش نمي گويمت که اين همه نيست
ولي جفاي تو از حد گذشت با مردم
زمانه داور خوبي است عاشقانه بخوان
به سوت و کف نکني نازنين خودت را گم
ز قصد شعر سرودن غرض تذکر بود
به آن که مردم خود را به هيچ بفروشد
براي تاج گرفتن ز دست بيگانه
چهارنعل به سوي رقيب مي کوشد
تو از شلمچه چه مي داني اي صداي قشنگ؟
ز شيميايي و تا صبح سرفه کردن ها
شنيده اي که سه فرزند داده يک خانه
تو گول خورده به دامان کوته زن ها
کجاي جنگ تو محکوم کرده اي دشمن
کجا نوشته که صداميان چو خاشاکند
تو فکر پول بليت و منافع و کنسرت
چه فهم مي کني آن سينه ها که صد چاکند
به هر کجاي جهان مي روي و مي آيي
به روي شانه مردم نشسته اي مطرب
طرب نماي و مزن زخم با زبان نفاق
سکوت کن که تو ساز شکسته اي مطرب
چقدر مال و منالت ز انقلاب فزود
حلال چونکه تو سلطان ساز و آوازي
ولي مزن به زبان زخم مردمانت را
مکن به ملت آزاده اين همه بازي
ز خويش دفع نمودي تمام استادان
چرا که ثروت افزون تري به جيب زني
برو که مردم ايران تمام مي فهمند
دروغ همچو تويي و حقيقت چو مني
به اجنبي نتوان دل سپردن اجنبي است
پي هنر نزند سوت و کف براي کسي
تو را به دست خود ابزار مي کند درياب
مگس عقاب نمايد عقاب را مگسي
صداي خوش ندهد سود گر خدايي نيست
زمانه مي کند اي نازنين فراموشت
«مباش در پي آزار زهدهم مفروش
بکن حکايت حافظ چو حلقه در گوشت»
